اولین

دوازده روز گذشت. دوازده روز از سالگرد تولد ام. نمی دانم چیزی درباره ی بحران بیست و پنج سالگی شنیده اید یا نه؟ آدمها روی اعداد خاصی از سن شان دچار بحران می شوند. مثل بحران بیست و پنج سالگی، بحران سی سالگی، و شایع ترین انها بحران چهل سالگی...
نمی دانم چرا دوباره برگشته ام اینجا. نمی دانم چرا باز شروع کرده ام به سیاه کردن صفحه هایی که بعید می دانم به درد کسی جز خودم درمانی باشد. شاید دچار بحران شده ام. احساس تحول عمیقی دارم. تحولی خیلی عمیق در عرض چند ماه...
حس می کنم تحول مثبت و رو به جلوییست. به همین خاطر دلم رضایت ندارد از اسم بحران استفاده کنم.
خب اگر بخواهم از اول اول شروع کنم، باید بگویم تحولهای بزرگ زندگی من مثل خیلی از دخترهای جوان دیگر با کوتاه کردن موهایم شروع می شد. شاید در طول زندگی ام دوبار تصمیم به تغییرات بزرگ در زندگی گرفته باشم. چون تا جایی که یادم می اید فقط دوبار موهایم را خیلی کوتاه کردم!!!
اما حالا در این نقطه از زندگی احساس می کنم چه کار سطحی و کودکانه ای بوده. هیچ زندگی با کوتاه کردن موها تغییر نکرده. شاید یک حس سطحی کوتاه مدت تغییر تحول بیاید سراغ آدماها، ولی این هرگز به معنی تحول در درون انها نیست.
در این مدت که احساس می کنم از نظر روحی تغییر کردم بارها دلم خواسته بنویسم. در روزهایی که احساس می کنم جریان زندگی ام با گذشته تغییر کرده و از آن روزمرگی همیشه بیرون آمده بارها خواستم بنویسم اما منصرف شدم. باید مطمئن می شدم. باید ایمان می آوردم که یک تب تند نیست. یا به قول نادر ابراهیم پور "یک مزاح یک روزه یا چند ماهه".
این داستان ادامه دارد...


منبع این نوشته : منبع
بحران ,زندگی ,کوتاه ,تغییر ,تحول ,دانم ,دچار بحران ,بحران بیست